مرتبط با :
کارسوق اولی ها اونم از نوع اصفهونیش (خاطرات من و بیدی )قسمت چهارم!!!
تا رسيديم خانه معلم گفتند كه غذا داره تموم ميشه دير اومديد!حالا بيا و درستش كن!حالا رفتيم تو اتاق به اين بيدي ميگم يالا سريع باش وگرنه بايد گرسنه بخوابيما!اونم اروم اروم داره كارش رو ميكنه!
ديدم اين بچه حالا حالا آماده نميشه!تازه ميخواد بره wc گفتم من ميرم سفارش ميدم تو بيا!خلاصه رفتم برا سفارش!اووون يارو با اون دست هاي كوچولوش نشسته بود!بيا و درستش كن!حالا دوباره خندم گرفته نميتونمم جلو خودمو بگيرم!خدا خدا ميكردم كه سوتي ندم!رفتم جلو و گفتم دو تا پيتزا!با يه عصبانيت و جديت خاصي گفت:تموم شده دير اومدی!منم كه اماده ي پكيدن بودم زدم زير خنده و همين جور كه مي خنديدم گفتم خوب دو پرس چلو كباب!بازم با يه كم عصبانيت بيشتر با چاشني اخم بيشتر دوباره گفت:تموم شده دير اومديد!بازم با همون حالت خنده گفتم دو پرس جوجه!بازم گفت:تموم شده دير اومديد!اين دفعه ديدم نه مثيكه خيلي روش دادم و با عصبانيت هر چه تموم تر گفتم اااااااااااااااااه!ديوونم كردي!اصلا هر چي داري بگو بياره دو پرس!من كه نميتونم گرسنه بخوابم!تخم مرغ!نون و ماست اصلا كوفت!اونم كه ديد من عصباني شدم يه كم خودش را جا به جا كرد و سرش را كرد تو آشپزخونه و اورد بيرون گفت فقط برگ داريم!گفتم خوب دو تا برگ!
رفتم نشستم و حالم كه جا اومدم ديدم خداييش چه قدر ريسك كردم عصباني شدم!اگه عصباني ميشد فقط با يك بند انگشتاش منو مي برد تو آسمونا!خدا رحممون كرد!تازه داشتن غذا را مي اوردن كه بيدگلي يواش يواش از دور داشت ميومد!(خودتون حساب کنید میزان ساعت دستشویی را؟؟ )حالا قضيه را براش تعريف مي كنم اونم از شدت خنده هي با دو تا دستاش ميزنه تو سرش!
خلاصه اولين لقمه را كه خورديم هي نگاه به هم مي كرديم!من نميدونم چه طور تونستم بخورم ولي واااااااي كه چه قدر بد مزه بود !اين جا بود كه فهميديم توي اصفهان الاغ هم هست و احتمالا گوشت الاغم....!(شوخي كردما!خيلي جدي نگيريد! )غذا كه تموم شد ديديم يه دوغ فايده اي نداشت با وجود چنين شامي!!!بنابراين رفتيم يه نوشابه خريديم!از دل درد جفتمون به خودمون مي پيچيديم!حالا اين دل درد دو عامل مهم داشت:1)خنده ي زياد 2)شام!!!
ما تو اتاق يه مشكل ديگه ايم داشتيم و اين بود كه وقتي مي خواستيم نماز بخونيم (حالا هر نمازي اعم از ظهر و شام و نماز شب و نماز ميت و ...)بايد يكيمون از اتاق مي رفت بيرون!چون اگه دو تامون تو اتاق ميبوديم مي زديم زير خنده و نمازمون باطل ميشد!از اونجايي هم كه اين بيدي ماشالا خيلي ... تشريف داشتن بنده برا نمازها مجبور بودم برم تو نمازخونه!اينم بگذره!
بعد از نماز كه برگشتم تو اتاق رفتم فلاسك چايي را بردارم كه از طبقه ي بالا اب جوش بيارم!در راه برگشت نگهبان حس كنجكاويش فعال شده بود و ازم پرسيد شما اومديد برا چي؟حالا من پيش خودم فك كردم كه اگه بگم كارسوق!يا فك خواد كرد كه سر به سرش ميذارم يا فك خواد كرد كه دارم با يه لهجه ي ديگه فحشش ميدم و يا هر چيز ديگه اي ميتونه فك كنه!برا همين گفتم اومديم برا تدريس!
خلاصه يه جوراي پيچوندمش و رفتم تو اتاق!بعد از خوردن چايي به بيدي گفتم اگه نذاري بخوابم فردا ديگه مخم كار نخواد كرد برا برنامه ريزي!جوووون مادرد بگير بخواب بذار ما هم بخوابيم(البته این جمله را باید با لحن کاشونی بشنوید!)!خلاصه راس ساعت 10 شب خاموشي!لالا كردم تا ساعت 4:30 صبح!بيدي ساعت 5 كك كرده بود كه بيدار بشيم!اما خدا رحمم كرد كه بيدار شده بودم!چون اگه خواب مي بودم و با صداي وحشتناك موبايل بيدگلي بيدار مي شدم باور كنيد كه سنگ كوب(ترجمه برا اصفهانيا:ايست قلبي!!!)دچار مي شدم !اهنگ موبايلش علي دي جي و شايدم مدرن و نميدونم بگم صداي مرغ بود!صداي خروس بود!خلاصه شانس اوردم!5 بود كه نماز را خونديم و دوباره يه خواب كوچولو تا 8!حالا دوباره نوبت صبحونه و اون يارو!با بيدگلي با هم رفتيم سر وقتش!(ترجمه برا اصفهانيا:رفتيم پيشش!!!)تو اتاق به بيدگلي گفتم تو برو سريع رو ميز بنشين من ميرم سفارش ميدم!كه خندمونم نگيره!اما دريغا كه تا در را باز كرديم ديديم جلومون وايساده!!!!!!!!وااااااااي كه من و بيدي همين جور خنده كنون از كنارش رد مي شديم و من فقط از ترس يه سلام كوچولو هم كردم!دويديم تو رستوران!اما با چه وضعي!!!خلاصه اينم از اين خطر كه رفع شد!
ساعت 9 يا 10 بود كه تو اتاق بيدگلي رفت دنبال مباحث خودش كه بايد برا شب اماده مي كرد!منم نشستم تا برنامه ريزي كنم!خداييش مي دونست كه اگه بپره وسط افكارم ديگه برنامه خراب ميشه و ابرو ريزي!برا همين يه سره من از 9 تا 2 داشتم برنامه ميريختم!حالا براتون وضيح بدم طرز اين برنامه را!
ابتدا قرار بود براتون كلاس بذاريم!اما شما 3تا كلاس بود و ما دو نفر!حالا بيا و درستش كن!خلاصه اولش گفتيم اقاي زهدي براتون ازمايشگاه بذاره كه قبول نكردن!منم دست به كار شدم!اونجايي كه ما بوديم اصلا موبايل انتن نميداد!منم شروع كردم به زنگ زدن به رفيق هاي اصفهاني خودم تا يكيشون را برا امشب جور كنم!حالا فرض كنيد انتن نميداد و منم داد و فرياد مي كردم پشت تلفنا كه الو!سلام!
بيدگلي رو ميگي داره از دست من و داد زدنم ديوونه ميشه!اما دمش گرم كه دركم مي كرد و هيچي نميگفت!خلاصه اول زنگ زدم به يكي از رفقا كه بياد رباتيك كار كنه!اما به دليل اينكه عيال بار شده بود(ترجمه برا اصفهانيا:ازدواج كرده بود!)داشت مي رفت بره كاشون!خلاصه زنگ زديم به حميد بشري كه برا بچه هايي كه به تجربي هم علاقه دارن يه برنامه داشته باشيم!بعدش زنگ زدم به اقاي وحدتي!حالا دوباره انتن نميداد!منم داد مي زدم كه اقاي وحدتي دو تا دل گوسفند بخر!اين بيدي هم حالا زده زير خنده منم خندم گرفته بود!بعدش هم با بيدي نشستيم و يه مسابقه ي قشنگ كه هم از نظر علمي خوب باشه هم جذاب باشه طراحي كرديم!خلاصه همون جور كه تو كلاسهامم گفته بودم من هيچ وقت كار تكراري نمي كنم و يه كار بسيار جديد درست كرديم!سريع نمازهامون را با همون وضع قبلي كه داشتيم خونديم!
اين قسمتش برام خيلي جالبه كه بعد از نماز اومدم تو اتاق و همين جوري مي خنديديم و حرف مي زديم كه ناگهان صداي تق تق در مثل مهري بر روي دهانمون بود!منو ميگي به بيدي گفتم وااااااااااااااااي اتاق روبرومون را احتمالا دادن به كسي حالا اومده بزنه تو گوشمون!در رو باز كردم ديدم وااااااااااااااااااي از اونم بدتره!اقاي زهدي مي باشد!(ترجمه برا كاشونيا:معاون دبيرستان!)حالا ايشون پشت در بودن ما چي مي گفتيم و ايا شنيدن يا نه بماند!اما اميدوارم نشنيده باشه!
منم كه گيج شده بودم بهشون گفتم....!
ادامه دارد!!! |