تبليغاتX
صداي مدرسه

s-madrese

مبهم هایی از صدای مدرسه!

s-madrese

http://s-madrese.blogfa.com

صداي مدرسه

صداي مدرسه

صداي مدرسه

اینجا وبلاگ نشریه ی صدای مدرسه(وابسته به سمپاد کاشان) است.
از حضور تمامی دوستانی که می دونین صدای مدرسه چی هست یا نمی دونین، تشکر می کنیم.
اینجا جایی برای منعکس شدن حرف ها و حقوق حقه (!) شماست.
چه شهید بهشتی، چه فرزانگان. سعی می کنیم صدای شما رو با آمپلی فایر هم که شده به مسئولان برسونیم.

صداي مدرسه

 
 
صداي مدرسه   
       
   
  
 
فهرست اصلی
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
بحث هفته‌گی
اخبار درگوشی
گزارش ها
 

آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
 


موضوع مرتبط با :

کارسوق اولی ها اونم از نوع اصفهونیش(خاطرات من و بیدی )قسمت ششم(قسمت آخر)!!!

تا پامون را گذاشتيم تو مدرسه ديديم!اووووووووووووووووووه!همه ي پدر مادرا وايسادن و چه خبره!؟اخه ما كه تو كاشون كارسوق برگزار مي كنيم تا حالا من اين قدر پدر مادر با هم نديده بودم!خداييش بسي تعجب كرده بودم!خلاصه سرمون را با بيدي مثه نجيب هاي گل و گلاب (قابل توجه اصفهانيا:گفتم گلاب ياد اين افتادم كه گلاب ماله قمصر كاشونه!جوش به دلتون!) رفتيم و تو دفتر نشستيم!از اين جا به بعدش ديگه ما دو نفر نبوديم!شده بوديم سه نفر!خيلي تعجب نكنيد!منظورم اينه كه دوستمونم يعني حميد بشري هم به ما اضافه شد!قرار بود اون هم كلاس زيست و تشريح داشته باشه!من رفتم بالا و بعد از نماز يه كم درباره كارايي كه قراره انجام بديم صحبت كردم!ذوق و شادي از چشمهاي يكي يكي بچه ها نمايان بود!البته به نظر من!

خلاصه طبق برنامه ريزي كه كرده بودم و شناخت كمي كه از كلاس ها داشتم خودم را تو شرترين كلاس گذاشته بودم تا به قول كاشونيا گربه را دم حجله...!!!!خلاصه از اونجايي كه خيلي خسته شده بودم و سرمم درد مي كرد خدا خدا مي كردم كه خيلي اذيتم نكنن!بسم الله را گفتم و رفتم تو كلاس 101!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااي كه اون جا بود كه مي خواستم فرياد كنم!مامااااااااااااااااااااان بيا پسرت را درياب!البته نه به اين شدتم اما به حدي بود كه از كلاس اومدم بيرون يه قرص استامينيوفن خوردم بازم ديدم فايده اي نداره دوميش را هم خوردم!اما در كل كلاس خوب و جالبي بود!مخصوصا يه نفر اخر كلاس بود كه...(هيچي وللش!اما من اصلا از دستش دلخور نيستم!ايشالا اونم نباشه!)

خلاصه كلاس هاي من به خوب و خوشي پيش مي رفت اما برسيم به كلاساي بيدگلي كه بعدا برام تعريف ميكرد!

اون مي گفت قبل ازكلاس ها به خودم هي ياداوري ميكردم كه خدايي نكرده يه بار خم نشم!چون خشتك پاره و اونوقت كه كلاس بره تو هوااااااا!اما از قرار معلوم و از اونجايي كه من را خيلي اذيت كرده بود خدا مي خواست يه گوش ماليش بده و توي يه كلاسها يادش ميره و گچ ميفته!

ميگفت خم شدم گچ را بردارم در همون حالت خميده دو دسته زدم تو سرم كه بدبخت شدم!واااي حالا چه كنم!خدا خدا ميكردم كه كسي نديده باشه! و احتمالا هم يه پولي چيزي نذر كرده!خلاصه مي گفت وقتي بلند شدم روم نميشد نگاه به بچه ها بكنم همون جور شروع كردم به ادامه ي تدريس!اما از گوشه ي چشمم كه نگاه كردم فهميدم كه بچه ها متوجه نشدن!خلاصه خدا به خير كرده!واگرنه كه...(خوتون ادامه بديد!!!)

از كلاس ها بگذريم!مي رسيم به قسمت خوبش يعني شام!اما از اونجايي كه برگ ديشب هنوز هضم نشده بود من و بيدي دنبال يه چيزي بوديم بخوريم كه بلكه اين شام بسيار بسيار خوشمزه ي ديشب هضم بشه!خلاصه نشستيم سر سفره اما بيش از يك دست غذا نتونستيم بخوريم!!!!بعد از شام كه نوبت مسابقه بود كه من از همه ي قسمت ها بيشتر خوشم اومد چون هم يه كار جديد بود هم اينكه فك مي كنم بچه هام تونستن برا يه دفعه هم كه شده موبايل بيارن مدرسه!(هي ياد زمان دبيرستان خودم افتادم!اما تعريف نميكنم چون مي ترسم شمام ياد بگيريد!)

بعد از مسابقه ساعت حدود 2 بامداد بود كه نوبت نوبت خداحافظي بود!با بيدگلي با تك تك بچه ها خداحافظي كرديم و پامون را گذاشتيم توي طوقچي!وااااااااااي كه پامون را نذاشته بيرون نفسم از خنده رفت تو!هي بيدي مي گفت چته!؟نميتونستم بهش بگم!اخرش بهش گفتم بابا ساعت 2 هست و اين جا هم طوقچي و احتمالا الان كه ...!(بايد براي بچه هاي كاشوني بگم كه طوقچي از لتحر خودمونم بدتره!حالا فرض كنيد كه ساعت 2 اونجا باشيد!چه حالي بهتون دست ميده!)ما حالت خاصي بهمون دست نداد چون تا اون طرف ميدون همين جوور مي خنديديم!رفتيم اون طرف كه چند تا شخصي وايساده بودند!هوا خيلي سرد بود!و راننده ها احتمالا برا اينكه گرم بشن هركدوم يه سيگار گوشه ي لباشون بود!خلاصه ما دو تا را كه ديدن جا خوردن و بسي تعجب كردن كه دو تا جووون تو اين ساعت و تو اين مكان چي كار دارن!بهشون گفتم ببخشيد يه ماشين مي خواستيم!برا دروازه تهران!اولش احتمالا فك كرده بودن كه ما داريم رمزي حرف ميزنيم و يه موادي چيزي مي خوايم اما بالاخره بعد از نگاه به هم كردن يكيشون كه جووون 25 ساله بود گفت سوار بشيد!ما هم رفتيم سوار شديم!يارو سوييج ماشينش را نچرخونده بود يهو صداي در حد مرگ بلند اهنگ شروع به خوندن كرد!اونم چه اهنگي!از نوع بندري!صدا به صدا نميرسيد!يارو با صداي بلند گفت حال ميكنيدا!؟من و بيدي هم كه منتظر يه جرقه بوديم بلند بلند زديم زير خنده!

يارو يه كم صداي اهنگش را كم كرد تا صداش بهمون برسه و پرسيد اين ساعت شما كجا بوديد و چه ميكرديد!!!؟

وااااي كه من خدا خدا ميكردم كه همچين سوالي نپرسه!اخه اگه بهش مي گفتم مدرسه بوديم مي گفت اخه تو اين ساعت مگه ديوونه ايد!اگه بهش مي گفتم درس مي خونديم بازم بهمون مشكوك ميشد!منم يه كم خودم را جمع و جور كردم و گفتم توي يه مدارس كارسوق داشتيم!احتمالا مخ يارو هنگ كرده بود اما به روي خودش نياورد و گفت خوب چي كار ميكرديد!؟احتمالا فك ميكرده كارسوق شبيه....است!!!خلاصه به سختي پيچونديمش!اما جالبتر اينكه توي اين هواي سرد شيشه ي ماشينش پايين بود!من هي توي دلم ميگفتم كه چرا اين به ذهنش نميرسه بايد شيشه را بالا کنه!بالاخره وسط راه شيشه را بالا كرد!ما را ميگي به يارو اميدوار شديم اما ديديم زرشك!همه كه مي خوان سيگار بكشن شيشه ماشين را پايين ميكنن اما يارو شيشه را بالا كرده و سيگارش را روشن كرده!احتمالا اين كارش دو علت داشته!1)حيفش ميومده دود سيگارش را حروم كنه!2)دلش برا ما هم سوخته و ميخواسته ما هم گرم شيم هم يه حالي بكنيم!اما غافل از اينكه ما به دو دليل اون عقب داشتيم خفه مي شديم!  1)از خنده 2)از دود سيگار!

خلاصه با يه مكافاتي رسيديم به دروازه تهرووون!رفتيم و دويدم رو به ماشين ولوو!بهش گفتم مي خوایم بریم كاشون!گفت ميريم تهرون!ما پول تهرون را ميگيريم!تازشم وسط اتوبان دم عوارضي كاشون پيادتون ميكنيم!خلاصه دو برابر پول داديم و رفتيم رو صندلي نشستيم!به اين اميد كه يه ذره بخوابيم تا تو فكرسوق كاشون سرحال باشيم!اما از اونجايي كه بسيار خوش شانسيم يهو ديدم از سقف اب مياد رو سرمون!اين بيدي خوش خواب هم هرچه صداش ميزنم جوابم را نميده!هي بهش ميگم اب داره روت ميريزه اما اين بيدار بشو نيست!اخرش هم كه بيدار شد بهش ميگم داري خيس ميشي بهم گفت خوب چه كنم!منم با خنده گفتم هيچي به خيس شدنت ادامه بده!خلاصه جام را عوض كردن!اون جور كه ما برنامه ريزي كرده بوديم بايد ساعت 4 ميرسيديم كاشون!اما اگه راننده هم ميدونست كه ما دوتا اينقدر بدشانسيم سوارمون نميكرد!خلاصه لب پليس راه جلو ماشين را گرفتن كه ماشين را بگردند!يه اقا پليس اومد بالا و به 5تا از برادران افغاني گفت كارت اقامت!اما نداشتن!خلاصه از اونجايي كه منم نخوابيده بودم چشام يه كم كشيده شده بود يارو پليس هي نگا نگاهم ميكرد كه ببينه افغاني هستم يا نه!اما بالاخره فهميد كه نيستم و هيچي نگفت و رفت!يه 1 يا 1:30 ساعتي جاي شما خالي الاف(شايدم علاف!) شديم!خلاصه با يه مكافاتي رسيديم عوارضي!و بالاخره سالم به خونمون رسيدم!من كه تا ظهر خوابم برد و نرفتم فكرسوق اما بيدي بدبخت كه بايد ميرفت و احتمالا حسابي داغون شده بود!به ما كه خوش گذشت!اميدوارم كه به همه ي شما دوستان خوبم هم خوش گذشته باشد!از اينكه يك شب حسابي اذيتتان كردم من را ببخشيد!همين كه تونستم 70-80 تا رفيق تازه پيدا كنم براي من كافي بود!همگي را به خداي منان مي سپارم!شاد و سربلند و پيروز باشيد!

دوستدارتان محمد هادي موحدپور

مبهم هایی از صدای مدرسه! سه شنبه نوزدهم آبان 1388  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با :

 کارسوق اولی ها اونم از نوع اصفهونیش(خاطرات من و بیدی )قسمت پنجم!!!

منم كه گيج شده بودم با همون حالت خنده بهشون گفتم بفرماييد بفرماييد داخل!!!ايشون هم كه پاشون را گذاشتن توي اتاق احتمالا از ديدن اتاق وحشت زده شده بودن!توي دلشون گفتن كه اين جا اتاقه!اين جا هتله!اينجا قبرستونه!و احتمالا هم در اخر به هيچ نتيجه اي نرسيدن!البته خيلي اتاقمون داغون نبودا ولي چون من از پتو ها به عنوان خفه كن خنده هاي بيدگلي استفاده مي كردم و تا مي خواست بلند بلند بخنده پتو را تو حلقش مي كردم برا همين همه ي پتو ها و ملحفه ها روي هم در گوشه ي اتاق بود!اون 8 تا موزم از يخچال بيرون اورده بوديم تا گرم بشه و بخوريم روي تخت افتاده بود!لباسهامونم كه روي مبل انداخته بوديم!دفتر دستك منم كه برا برنامه ريزي باز كرده بودم اون جا شيد بود!خلاصه كه اقاي زهدي تا پاشون را گذاشتن تو ديدم ديگه نمياد و با يه حالت خاصي ميگه تو رو خدا همين جا خوبه!نه به خدا نميام تو!حالا چي ديده بودن يا احتمالا چي شنيده بودن خدا عالم است!خلاصه اومده بودن بگن كه ساعت 2:30 بايد اتاق رو تحويل بديم!اما غافل از اينكه ما كاشونيهام يه رگمون به اصفهانيا رفته و يه كم زرنگ هستيم و از نعمت هاي الهي كمال بهره را مي بريم!برا همين بود كه ما اتاق را ساعت 4:30 تحويل داديم!با اقاي زهدي يه صحبت هايي كرديمو ايشون تشريف بردن!حالا وقت ناهاره و وداع با اون اقاهه ي عصباني با اون انگشتان و دستان گوگول مگولشون!ما را بگو كه قرار بود از دستان ايشون به صورت مخفيانه يه عكسي بگيريم كه يادگاري داشته باشيم!طبق معمول همش كاراي سخت را من بدبخت فلك زده ي .... بايد انجام ميدادم!با بيدگلي رفتيم جلو ميزش برا سفارش!دستام مي لرزيد!(اينم از نشونه هاي كاشوني بودنمون ديگه!)فك نكنيد ترسيده بودما!نه اصلا من اهل ترس نيستم فقط نميدونم چرا قلبم برا هر دفعه پمپاژ خون يه چند ثانيه اي وايميستاد فكراش را كه ميكرد بعد خون را پمپاژ ميكرد!تازه اخرشم اشتب پمپاژ مي كرد برا همين خون درست و حسابي به مغزم (اگه داشته باشم!) نمي رسيد!حالا بيدگلي هم خودش را نگه داشته بود كه نخنده برا همين صورتش شده بود عين لبو!تا چشام به صورت پف كرده ي بيدي خورد همون جا روبروي يارو به صورت بسيار عجيب زدم زير خنده!يارو هم كه ديد ما اين جور مي خنديم يه نگاه چپي كرد و گفت پول اينا را كي حساب مي كنه!منم بهشون گفتم خيالتون جمع!همش حساب شده!و اخرش هم نتونستيم عكسي از اين شي عجاب بگيريم!

نهارمونم خورديمو اومديم اتاق را تميز كرديم و وااااااااااااااااي كه وقت رفتن فهميديم 5 تا از موزها مونده!من يكيش را به زور خوردم بيدي هم با ميل تمام يكيش را خورد!اگه كسي نميدونست فك ميكرد تو اين دو روز من به اين گرسنگي ميدادم!كم مونده بود پوستشم بخوره!البته تو اين مورد بايد بگم كه معده هامون اصلا تعجب نكرد!

خلاصه 3 تا موز موند!هي بهش ميگم بابا يا بريم بديم به اين خدمتكارا بخورن يا بذاريم اين جا و بريم ولي ول كن نبود كه بايد بخوريم!خلاصه بيدي ما يه ماساژور داشت كه من حالم از اين به هم مي خورد مخصوصا اگه بهم اشاره مي كرد از قلقلك مي مردم!خلاصه ديدم به صورت بسيار نامردانه اي رفت و اون ماساژور لعنتي را اورد!حالا ميگه ميخوري يا ...!

منم كه به غلط كردن افتادم يه موز درستي را همين جور گذاشتم توي دهنم!بيدگلي هم با ديدن اين صحنه مثه ...(منظورم يه حيوون نجيب بود!اررره درست فك كرديد!اسب!)مي خنديد!حالا منم مي خندم و موز را نميتونم بخورم!خلاصه براي چندمين بار از مرگ حتمي نجات يافتم!حالا دو تا مونده!يكيش را دوباره بيدگلي با يه متانت خاصي خورد!واااي كه اگه اين يكي را به من بگه بخورم به جون خودم هر چي تو اين چند روزه خورده بودم را...!

خلاصه بيدي نگاهي خبيثانه كرد و اشاره اي به موز و ماساژور كرد!منم كه ديگه داشتم از كوره در مي رفتم بهش گفتم ماساژوره را با موزه با هم تو حلقت ميكنم!بيدگلي كه ديد موضوع جديه!گفت خوب نه تو بخور نه من!اما بعدش نفهميدم چه بهش كرد!خلاصه موز رتا نابود كرد!رفت يواشكي خورد يا ...!موزها بلاهاي ديگه اي هم سرمون اورد كه از گفتن ان معذورم!

خلاصه ساعت 4:30 زديم بيرون و رفتيم رو به ترمينال كاوه براي گرفتن بليط!سوار يه تاكسي شديم و اونم برا خودش ميرفت!يه جايي وايساد و اسم يه خيابون را برد!اما من و بيدي هم كه مشغول كاراي خودمون بوديم اصلا توجهي نكرديمو اون تاكسي دارم بدتر از ما!بدون توجه به مسيرش ادامه داد!وقتي همه ي مسافرها پياده شدن يه دفعهخ با تعجب به ما نگاه كرد وگفت شما كجا پياده ميشيد!گفتم ترمينال كاوه!اونم با عصبانيت گفتش كه چرا اون جا كه گفتم پياده نشديد!بالاخره برگشت و تا سر يه خيابون ما را پياده كرد!يارو گفت 400 بيدگلي هم ول خرجيش گرفته بود و گفت خيلي مردي!و 800 تومان از كيسه بنده برداشتن و...!سر خيابون ديديم يه ماشين با شيشه هاي تمام مات و بسيار اسپرت داره از دور مياد!بيدگلي گفت همين را بگير بريم!اما اون شوخي داشت مي كرد!منم كه دندم ميخاريد دستم رو جلوش گرفت گفتم كاوه!در كمال تعجب وايساد!من كه اين قدر نترسم!ترس گرفتم و به بيدي گفتم يارو مشكوكه!سوار نشيم!اما بيدي بي خيال همين جور خنده كنون رفت روبه ماشين و سوار شد!صداي اهنگ اونقدر زياد بود كه صداي من به بيدي نميرسيد!يه جايي وايساد و هيچي نميگفت!بعد از چند دقيقه توقف من بهش گفتم چرا نميريد!گفت همين جاس ديگه!منم زدم زير خنده و گفتم خوب زودتر بگو!رفتيم تو ترمينال و دنبال بليط!رفتيم سان يك گفتن برو دو!رفتيم دو گفتن برو سالن بعدي!رفتيم سه گفتن بريد سالن هفت!اين جا بود كه ديگه حقيقتا من خيلي عصباني شده بودم!رفتيم سالن هفت!منم عصباني!اين بيدي هم از عصبي شدن من همين جور مي خنده!رفتم به يارو ميگم!اقا سلام!برا ساعت دو و سه شب بليط مي خوام!اون كه حواسش به خودش بود گفت چي؟دوباره تكرار كردم و دوباره گفت چي؟دفعه ي سوم بيدي هم عصباني شد و گفت برا ساعت دو يا سه شب بليط مي خوايم!اونم گفت وا خوب چرا عصباني ميشيد!نداريم!فقط اخريش 12:30شبه!اين حرف را كه زد جفتمون همين جور وا رفتيم!!!واااي كه بدبختي را داشتم حس مي كردم!رفتيم بيرون و زنگ زدم 133!گفت تا كاشون 40-50 هزار تومان ميگيرن!منم با تمام وجود توي سر خودم ميزدم!

ديگه بماند كه چه اتفاقات شوم ديگري توي ترمينال افتاد!اما ساعت 5:30 بود كه رسيديم مدرسه!

تا پامون را گذاشتيم توي مدرسه...!

ادامه دارد!

مبهم هایی از صدای مدرسه! جمعه پانزدهم آبان 1388  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با :

کارسوق اولی ها اونم از نوع اصفهونیش(خاطرات من و بیدی )قسمت چهارم!!!

تا رسيديم خانه معلم گفتند كه غذا داره تموم ميشه دير اومديد!حالا بيا و درستش كن!حالا رفتيم تو اتاق به اين بيدي ميگم يالا سريع باش وگرنه بايد گرسنه بخوابيما!اونم اروم اروم داره كارش رو ميكنه!

ديدم اين بچه حالا حالا آماده نميشه!تازه ميخواد بره wc  گفتم من ميرم سفارش ميدم تو بيا!خلاصه رفتم برا سفارش!اووون يارو با اون دست هاي كوچولوش نشسته بود!بيا و درستش كن!حالا دوباره خندم گرفته نميتونمم جلو خودمو بگيرم!خدا خدا ميكردم كه سوتي ندم!رفتم جلو و گفتم دو تا پيتزا!با يه عصبانيت و جديت خاصي گفت:تموم شده دير اومدی!منم كه اماده ي پكيدن بودم زدم زير خنده و همين جور كه مي خنديدم گفتم خوب دو پرس چلو كباب!بازم با يه كم عصبانيت بيشتر با چاشني اخم بيشتر دوباره گفت:تموم شده دير اومديد!بازم با همون حالت خنده گفتم دو پرس جوجه!بازم گفت:تموم شده دير اومديد!اين دفعه ديدم نه مثيكه خيلي روش دادم و با عصبانيت هر چه تموم تر گفتم اااااااااااااااااه!ديوونم كردي!اصلا هر چي داري بگو بياره دو پرس!من كه نميتونم گرسنه بخوابم!تخم مرغ!نون و ماست اصلا كوفت!اونم كه ديد من عصباني شدم يه كم خودش را جا به جا كرد و سرش را كرد تو آشپزخونه و اورد بيرون گفت فقط برگ داريم!گفتم خوب دو تا برگ!

رفتم نشستم و حالم كه جا اومدم ديدم خداييش چه قدر ريسك كردم عصباني شدم!اگه عصباني ميشد فقط با يك بند انگشتاش منو مي برد تو آسمونا!خدا رحممون كرد!تازه داشتن غذا را مي اوردن كه بيدگلي يواش يواش از دور داشت ميومد!(خودتون حساب کنید میزان ساعت دستشویی را؟؟)حالا قضيه را براش تعريف مي كنم اونم از شدت خنده هي با دو تا دستاش ميزنه تو سرش!

خلاصه اولين لقمه را كه خورديم هي نگاه به هم مي كرديم!من نميدونم چه طور تونستم بخورم ولي واااااااي كه چه قدر بد مزه بود!اين جا بود كه فهميديم توي اصفهان الاغ هم هست و احتمالا گوشت الاغم....!(شوخي كردما!خيلي جدي نگيريد!)غذا كه تموم شد ديديم يه دوغ فايده اي نداشت با وجود چنين شامي!!!بنابراين رفتيم يه نوشابه خريديم!از دل درد جفتمون به خودمون مي پيچيديم!حالا اين دل درد دو عامل مهم داشت:1)خنده ي زياد 2)شام!!!

ما تو اتاق يه مشكل ديگه ايم داشتيم و اين بود كه وقتي مي خواستيم نماز بخونيم (حالا هر نمازي اعم از ظهر و شام و نماز شب و نماز ميت و ...)بايد يكيمون از اتاق مي رفت بيرون!چون اگه دو تامون تو اتاق ميبوديم مي زديم زير خنده و نمازمون باطل ميشد!از اونجايي هم كه اين بيدي ماشالا خيلي ... تشريف داشتن بنده برا نمازها مجبور بودم برم تو نمازخونه!اينم بگذره!

بعد از نماز كه برگشتم تو اتاق رفتم فلاسك چايي را بردارم كه از طبقه ي بالا اب جوش بيارم!در راه برگشت نگهبان حس كنجكاويش فعال شده بود و ازم پرسيد شما اومديد برا چي؟حالا من پيش خودم فك كردم كه اگه بگم كارسوق!يا فك خواد كرد كه سر به سرش ميذارم يا فك خواد كرد كه دارم با يه لهجه ي ديگه فحشش ميدم و يا هر چيز ديگه اي ميتونه فك كنه!برا همين گفتم اومديم برا تدريس!

خلاصه يه جوراي پيچوندمش و رفتم تو اتاق!بعد از خوردن چايي به بيدي گفتم اگه نذاري بخوابم فردا ديگه مخم كار نخواد كرد برا برنامه ريزي!جوووون مادرد بگير بخواب بذار ما هم بخوابيم(البته این جمله را باید با لحن کاشونی بشنوید!)!خلاصه راس ساعت 10 شب خاموشي!لالا كردم تا ساعت 4:30 صبح!بيدي ساعت 5 كك كرده بود كه بيدار بشيم!اما خدا رحمم كرد كه بيدار شده بودم!چون اگه خواب مي بودم و با صداي وحشتناك موبايل بيدگلي بيدار مي شدم باور كنيد كه سنگ كوب(ترجمه برا اصفهانيا:ايست قلبي!!!)دچار مي شدم!اهنگ موبايلش علي دي جي و شايدم مدرن و نميدونم بگم صداي مرغ بود!صداي خروس بود!خلاصه شانس اوردم!5 بود كه نماز را خونديم و دوباره يه خواب كوچولو تا 8!حالا دوباره نوبت صبحونه و اون يارو!با بيدگلي با هم رفتيم سر وقتش!(ترجمه برا اصفهانيا:رفتيم پيشش!!!)تو اتاق به بيدگلي گفتم تو برو سريع رو ميز بنشين من ميرم سفارش ميدم!كه خندمونم نگيره!اما دريغا كه تا در را باز كرديم ديديم جلومون وايساده!!!!!!!!وااااااااي كه من و بيدي همين جور خنده كنون از كنارش رد مي شديم و من فقط از ترس يه سلام كوچولو هم كردم!دويديم تو رستوران!اما با چه وضعي!!!خلاصه اينم از اين خطر كه رفع شد!

ساعت 9 يا 10 بود كه تو اتاق بيدگلي رفت دنبال مباحث خودش كه بايد برا شب اماده مي كرد!منم نشستم تا برنامه ريزي كنم!خداييش مي دونست كه اگه بپره وسط افكارم ديگه برنامه خراب ميشه و ابرو ريزي!برا همين يه سره من از 9 تا 2 داشتم برنامه ميريختم!حالا براتون وضيح بدم طرز اين برنامه را!

ابتدا قرار بود براتون كلاس بذاريم!اما شما 3تا كلاس بود و ما دو نفر!حالا بيا و درستش كن!خلاصه اولش گفتيم اقاي زهدي براتون ازمايشگاه بذاره كه قبول نكردن!منم دست به كار شدم!اونجايي كه ما بوديم اصلا موبايل انتن نميداد!منم شروع كردم به زنگ زدن به رفيق هاي اصفهاني خودم تا يكيشون را برا امشب جور كنم!حالا فرض كنيد انتن نميداد و منم داد و فرياد مي كردم پشت تلفنا كه الو!سلام!

بيدگلي رو ميگي داره از دست من و داد زدنم ديوونه ميشه!اما دمش گرم كه دركم مي كرد و هيچي نميگفت!خلاصه اول زنگ زدم به يكي از رفقا كه بياد رباتيك كار كنه!اما به دليل اينكه عيال بار شده بود(ترجمه برا اصفهانيا:ازدواج كرده بود!)داشت مي رفت بره كاشون!خلاصه زنگ زديم به حميد بشري كه برا بچه هايي كه به تجربي هم علاقه دارن يه برنامه داشته باشيم!بعدش زنگ زدم به اقاي وحدتي!حالا دوباره انتن نميداد!منم داد مي زدم كه اقاي وحدتي دو تا دل گوسفند بخر!اين بيدي هم حالا زده زير خنده منم خندم گرفته بود!بعدش هم با بيدي نشستيم و يه مسابقه ي قشنگ كه هم از نظر علمي خوب باشه هم جذاب باشه طراحي كرديم!خلاصه همون جور كه تو كلاسهامم گفته بودم من هيچ وقت كار تكراري نمي كنم و يه كار بسيار جديد درست كرديم!سريع نمازهامون را با همون وضع قبلي كه داشتيم خونديم!

اين قسمتش برام خيلي جالبه كه بعد از نماز اومدم تو اتاق و همين جوري مي خنديديم و حرف مي زديم كه ناگهان صداي تق تق در مثل مهري بر روي دهانمون بود!منو ميگي به بيدي گفتم وااااااااااااااااي اتاق روبرومون را احتمالا دادن به كسي حالا اومده بزنه تو گوشمون!در رو باز كردم ديدم وااااااااااااااااااي از اونم بدتره!اقاي زهدي مي باشد!(ترجمه برا كاشونيا:معاون دبيرستان!)حالا ايشون پشت در بودن ما چي مي گفتيم و ايا شنيدن يا نه بماند!اما اميدوارم نشنيده باشه!

منم كه گيج شده بودم بهشون گفتم....!

ادامه دارد!!!

مبهم هایی از صدای مدرسه! چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
(سه شنبه نوزدهم آبان 1388)
(جمعه پانزدهم آبان 1388)
(چهارشنبه سیزدهم آبان 1388)
(شنبه نهم آبان 1388)
(پنجشنبه هفتم آبان 1388)
(سه شنبه پنجم آبان 1388)
(یکشنبه سوم آبان 1388)
طلایه داران ؟ یا سمپاد ؟ به کجا میرویم ؟ (شنبه بیست و پنجم مهر 1388)
(سه شنبه بیست و یکم مهر 1388)
(یکشنبه دوازدهم مهر 1388)
 
امکانات
خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
بازديد کلي :
نویسندگان :

 

لینک دوستان
قالب وبلاگ
سمپادیا
کنکوری ها
ورودی های مکانیک 87
™ ( (سمپاد آمل) ) ™
سمپاد کرمان
جوانه می زنم تا آفتاب بتابد
انجمن سمپاد کاشان
 

تبلیغات متنی

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

 

 
 
 

 

All Right Reserved By Seds.ir

Template By seds.ir &
Design by SaeiD Heidarian

PHPNUKE.IR
 

قالب وبلاگ

free Template Blog

دانلود جديد ترين نرم افزار ها

قالب بلاگفا